خانه » دل نوشته ها » دلنوشته ای از تنهایی

دلنوشته ای از تنهایی

گاهی نه پای رفتن است نه راه برگشت
تو هستی با ذهنی انباشته از خاطرات
انسان که هستی؛ احساسی مانده از گذشته، خاطرت را می آزارد
دوست داری تهی سازی ذهنت را؛ از هر چه در آن است هر آنچه که در آن سیاه چال ذهن می آزارد خاطر آرامت را؛
که در تنهایی برای خود ساخته ای
تا که آزاد و آسوده در خیالت پر بزنی
و در آن خیال شادمانه خود هرگز تنهایی ات قد نکشد
و تو از سایه خاطرات و نبودن آن بودن ها و تنهایی خویش نهراسی
و تو باشی خیالی آسوده که نه پای رفتن بخواهد و نه چاره برگشت
آزاد آزاد آزاد
و این نشود جز آنکه بین تو و آنچه گذشت خطی از رنگ سرخ بکشی
و برای کشتی خود در دریای خیالت بادبان نسازی
و بهتر بهترین همین یک دم است که آید و شاید برنیاید
پس به که همین حال خویش قدر بدانیم
که هستیم و هستند در بر ما
که پروانه هم برای خود عمری گران دارد.
????
**((تقدیم به تو که همراهی، تو که هستی و تو که میخوانی ???
و همین آرامش و توان جان من است))???
“سبزی” اسفند۹۶

همچنین ببینید

دلنوشته

چه قشنگ است یک صبح بهاری با وزش نسیم خنک وتابش آفتاب زیبا، پس از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *